Tuesday, December 7, 2010

خیلی‌ خوشگله. بهش غذا میدم، بغلش می‌کنم، بوسش می‌کنم. بعدش میدوه از تو بغلم بیرون، یهویی تبدیل می‌شه به یه گرگ. میدوه این ور اون ور و وقتی‌ بر میگرده تو بغلم بازم تبدیل شده به بچه ام. انگار نه انگار که همین الان گرگ شده بود. ککم هم نمیگزه.لپاشو میکشم و کله مو عین دیوونه‌ها تکون میدم که بخنده.


به تنگ اومدم از این همه بی‌ حرکتی‌. در زندگی‌ خودم و در اطراف. از گیر کردن بین روز مره این شهر سپید و رویای سرخورده اون شهر سیاه . از این خاکستری محدود که من توش جا خوش کردم. از همهٔ حقیقت‌هایی‌ که در ترجمه گم شدن و دیگه برام حقیقت نیستن.احتیاج به یک تکون گنده دارم ولی‌ سرما کرختم کرده.

حالا که بیدارم میترسم. از بچه/گرگم، از تنهایی‌ این روزها... و از این نیاز مریض وار به صداهای آشنا

2 comments:

kha said...

chippo,
fekr mikonam in tarannome mozune hozn ta abad shenide khahad shod.
zud bia dige.

Anonymous said...

fekr mikonam hame yejooraiee be tang oomadan az in vaziat, hala shedatesh fargh mikoneh, agar che baraye bazia mesle khode man gahi vaghta forsate fekr kardan mide ke begam ke akharesh chi??, va hamishe ham be ye javabe sabet miresam ke kollan hame chi kashke!!