از زمانی که به این بیماری دعوا کردن با خودم مبتلا شدم، هر وقت بحث هام با خودم بالا میگرفت یاد اصطلاحی از یه کتاب داستان بچگی میفتادم به نام هانس کوچولو (فکر کنم اسمش این بود، شاید هم اشتباه کنم). به هر حال اون شخصیت همیشه شکایت داشت که زنبورهای طلایی تو ذهنش مدام با هم دعوا می کنندو من کاملا باهاش همدردی میکردم.
امروز داشتم کتابی از داریوش آشوری میخوندم، و به نقل قولی برخوردم از نویسندهٔ ایتالیایی اری د لوکا، که میگه:
" هریک از ما جمعیتی در خود نهان دارد، هرچند که با گذشت زمان تمایل مییابیم این کثرت را به فردیتی بی مایه تبدیل کنیم. ما مجبوریم فرد بمانیم و تنها یک اسم داشته و نسبت به آن پاسخگو باشیم، از این رو اشخاص متنوعی را که در وجود ما گرد آماده اند به خاموش ماندن عادت دادیم. نوشتن کمک میکند آنها را باز یابیم"
فکر میکنم این ادعا در مورد خیلیهامون مصداق داشته باشه، زنبورهای طلایی توی ذهن من که واقعا انگار کمی پیر تر، خسته تر و ساکت تر شدن
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
5 comments:
zanbooraye man engar taze az tokhm dar omadan, ya shayad balegh shodan. Anchenan vez vezi rah endakhtan moddathast ke hatta sedaye khodam ham be goosh e khodam nemirese!
I was great and very deep. One of my favourites.
مرسی سهیل جان.
میترا شاید این بحران بلوغ رو که پشت سر بذارن کمی سر و صداشون کم شه!! ها؟ آدمیزاده به امید زنده س دیگه
خیلی نوشته ی جالبی بود. واقعا لذت بردم
yek nokte faghat begam ke "Zonboor" doroste va na "Zanboor"
Post a Comment