غروبها از کتابخانه که برمی گشتیم آسمان پردیس پر از کلاغ بود. صدای غارغار کلاغ در گوش، رژ لب نارون در جیب، ترس از دوباره
احضار شدن به کمیته انضباطی در دل. تو هم بودی آن سال ها...چهره ات دیگر خاطرم نیست. فقط خیابانها خاطرم هست، دست خطت و رقص برگهای بید در نسیم شب تابستان.
می زنم بیرون از کتابخانه. باران میآید، تا برسم به ایستگاه قطار خیس خیس شده ام.من و دو دختر مست اهل ماسلبرو منتظر قطار ایم، آنها از شب جمعه شان حرف می زنند و من رویا پردازی میکنم.
دمپاییهای خیس باتا به پا، جزوهای نیمه خوانده مارکس و نیچه زیر بغل، میدوم تا خانه. میدوم و سگهای ولگرد دانشگاه هم در این باران پشت سرم میدوند. انگار بوی مانسون آنها را هم دیوانه کرده.از در دانشگاه که می آیم بیرون، بوی ادویه با بوی باران قاطی میشود..اقای دوچرخه ساز (که خشکه لاسی هم با همه مان میزند) طبق معمول با صدای بلند آهنگهای روز گوش میکند: وو بهیگی بهیگی یاده..
راست میگوید انگار این آهنگ ...نم خاطرهها سر خشک شدن ندارد
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
4 comments:
به به ... خانم شما نثر به این خوشگلی داشتی و رو نمیکردی... آفرین ... آفرین واقعا
Taran, aaaaaali bood:)faghat sequence e in se ta doroste?
نه سم سم جان. گاتی پاتیه!
آردونگ جان، به قول خودت"مرسی که اومدی و خوندی!
Post a Comment