Tuesday, December 7, 2010

خیلی‌ خوشگله. بهش غذا میدم، بغلش می‌کنم، بوسش می‌کنم. بعدش میدوه از تو بغلم بیرون، یهویی تبدیل می‌شه به یه گرگ. میدوه این ور اون ور و وقتی‌ بر میگرده تو بغلم بازم تبدیل شده به بچه ام. انگار نه انگار که همین الان گرگ شده بود. ککم هم نمیگزه.لپاشو میکشم و کله مو عین دیوونه‌ها تکون میدم که بخنده.


به تنگ اومدم از این همه بی‌ حرکتی‌. در زندگی‌ خودم و در اطراف. از گیر کردن بین روز مره این شهر سپید و رویای سرخورده اون شهر سیاه . از این خاکستری محدود که من توش جا خوش کردم. از همهٔ حقیقت‌هایی‌ که در ترجمه گم شدن و دیگه برام حقیقت نیستن.احتیاج به یک تکون گنده دارم ولی‌ سرما کرختم کرده.

حالا که بیدارم میترسم. از بچه/گرگم، از تنهایی‌ این روزها... و از این نیاز مریض وار به صداهای آشنا

Wednesday, November 17, 2010

When the nights get longer, I fight darkness until it becomes irresistible. Then I give up, and I crave for the darkness to expand everywhere: inside of me, and outside. Then I can merge the two, and hope that the vast endless darkness will consume all doubts.

Thursday, September 30, 2010

تابستونا، مدرسه‌ها که تعطیل میشد و من و خا و ماسکی و‌ امیر شروع میکردیم روزی صد بار فاصلهٔ بین طبقهٔ دو و پنج رو تاپ تاپ دویدن، نن خانوم خلک با حرص در آپارتمانشو باز میکرد و‌ داد میزد : "باز تابستون شد و‌ این بچه ها"

نن خانوم خلک (به فتح نون) شخصیتی بود برای خودش، اسم اصلیش یادم نیست چون مامان‌های ما همیشه به این اسم صداش میزدن.عجیب بود و با هیچ عرف اجتماعیی‌ که ما توی مشهد سراغ داشتیم نمیخوند. لباسهای گشاد رو هم رو هم می‌پوشید و ماتیک پر رنگ قرمز میزد، و یه عینک گندهٔ مستطیلی دسته سفید. . بعضی‌ وقتا بلند بلند با خودش حرف میزد، به خصوص از وقتی‌ شوهرش یه خفاش تو خونشون دید و سکته کرد و مرد، توی بقالی همیشه به یه مخاطب خیالی توضیح میداد که چقدر دلش برای هم خوابگی تنگ می‌شه.

بگذریم، چرا یاد نن خانوم خلک افتادم؟ آها، چون میگفت "باز تابستون شد و این بچه ها"، و من و خا همیشه توی بچگیمون فکر میکردیم "خوب این بچه‌ها چی‌؟ چرا جمله شو تموم نمی‌کنه"
ولی یه جوری انگاری همیشه ناتمام بودن این جمله مارو به وجد میاورد،تندتر می‌‌دویدیم و بلندتر جیغ
می‌‌زدیم.

چند روزه که هی‌ سعی‌ می‌کنم افکار مثبت الکی‌ تحویل خودم بدم که بپرهیزم از بحران‌های روحی‌ و بیشتر کار کنم روی این پایان نامهٔ مزخرف و حواشی مضمحلش. امروز صبح ولی دیگه بریدم. چشمامو که باز کردم، این بارون لعنتی رو که دیدم، بی‌ اختیار گفتم
" باز زمستون شد و این حال گه"

چه ساختار جمله‌ای خوبی‌ نن خانوم خلک به ما یاد داد

Monday, September 13, 2010

This Thinking Box

I am writing this post because I am desperate for a job and all employers seem to be after someone who can ‘think outside the box’, a quality which I clearly don’t possess. I, therefore, am not a fan of thinking outside the box and am hereby presenting my critique of this (falsely) perceived act:

How does this “thinking outside the box” thing work?? To me it suggests that your head is normally placed inside the box, except when you need to produce fresh thoughts, when you stick your head out of the box, spit those bright ideas out, and then quickly put your head back inside the box to preserve it for more fresh thoughts.

So far it makes sense. But then other problems emerge here. What is the box made of? If it is cardboard, which the quintessential box is, won’t it break after a couple of instances of thought ejaculation? If it’s made of metal, won’t your head sooner or later break in the hurry to get back to the box when you are done thinking. Either way, thinking outside the box does not seem like a very sustainable act to me. You either lose the box, or your head.

Even if you were willing to ignore the substantial problems that box material poses, how would you account for what happens to thoughts once they are scattered outside the box? What if they get eaten by bigger, fitter thoughts already outside? What if they indulge in unsafe intellectual intercourse with wanton thoughts out there? Or worse still, what if they decide to hang around the box and bully new thoughts? Do employers really want a bunch of thoughts fighting or mating outside the box? Even worse, what if they decide to ambush the head and punch it in the nose when it goes on one of its thinking trips outside the box.

So, employers! Go ahead and look for thinkers outside the box. As for me, I will hide inside the box and dream about alternative places to deposit my thoughts; and maybe occasionally peek outside of my little box window, and throw rotten tomatoes at those happy successful thoughts parading outside!

Friday, August 20, 2010

Rootless Tree

نمیدونم چرا همیشه اینطوری می‌شه. این جوری که نوشتن من پیچیدگی لازمو برای ابراز لحظه نداره. مثل این پست. مثل پی‌ اچ دیم. مثل زیبایی‌ این آفتاب در حال پایین رفتن. مثل طعم این شراب. مثل خشم من. مثل تکراری بودن حسّ تنهایی‌ توی این خیابونهای پیچ پیچ و زیبا

Thursday, August 12, 2010

جمال حیرت

امروز در اوج تذبذب و نا‌ امیدی فال حافظ گرفتم، این آمد:

عشق تو نهال حیرت آمد وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقه حال وصل کاخر هم بر سر حال حیرت آمد
یک دل بنما که در ره او بر چهره نه خال حیرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل آن جا که خیال حیرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم آواز سوال حیرت آمد
شد منهزم از کمال عزت آن را که جلال حیرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ در عشق نهال حیرت آمد


منو برد این غزل به شب‌های خنک بهار مشهد، دویدن در پارک ملت و گوش کردن به آهنگ اوهام
روز هایی که پر بودم از انرژی و امید و احساسی‌ که برای من یک جور حیرت بکر بود و هنوز هم هست، اگر این غبار پیری و نگرانی و حرص رو از روش پاک کنم.
من نمیدونم که حافظ شناسان چطور این شعر رو می‌خونن، یا (گرچه به نظر خودم هیچ بایدی در کار نیست)،
چطور "باید" این شعرو خوند و فهمید. راستش علاقه ای هم ندارم بدونم. لذتی که شنیدن کلمهٔ حیرت به من میده، و همهٔ خاطرات و احساساتی‌ که باهاش آمیخته اند،برای من نه تنها بسیار دلچسب تر از تاویل کار شناسانهٔ شعره، بلکه باعث می شه هنوز احساس سبکبالی کنم، حتی در روز هایی مثل امروز

Thursday, July 29, 2010

Words bore me terribly now.I prefer the category of non-word:images, or even darkness.